منوچهر خان حكيم

271

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

كجا كه آن مرغ بنشيند . بعد از آن به چابكى بايد تيرى بر چشم او زنى ؛ چرا كه هيچ حربه به بدن او كار نمىكند به غيراز چشم‌هايش . اگر تير تو از چشم او رد شود ، بدان كه در آن بيابان تا ابد و دهر « 1 » بمانى و اگر به آن تير آن مرغ را بكشى ، لوح طلسم در دست تو افتد ، اين طلسم را به آسانى بگشايى . چون شهزاده فريدون اين مژده شنيد ، از غايت خرّمى نعره‌اى كشيده از جاى خود برخاست و از خيمه بيرون رفت و به نزد خسرو عالم‌پناه آمد ، دعا كرده گفت : اى پدر ! بزرگوار به من اشارهء گشودن طلسم شده . فرمود تا مركب بادپيما را به زير زين زرّين درآوردند و بر در خيمه حاضر شدند و همان مرغ رسيده به درون طلسم رفت و بعد از لحظه‌اى برگرديد كه برود ، شهزاده سوار شده مركب ( 174 ) را برانگيخت و سر در دنبال آن مرغ نهاد . همه‌جا سر بالا كرده مىرفت و نظر بر آن مرغ داشت و نمىدانست كه به كجا مىرود تا آنكه اينقدر مركب تاخت كه مركبش از دويدن بازماند و چنان شد كه دلگير قدم برنمىداشت . شهزاده لا علاج شده از مركب پياده شد و دامن را بر ميان زده ، بر اثر آن مرغ در آن بيابان به قطره زدن « 2 » درآمد . از وقت ظهر تا محلّ عصر از پى آن مرغ دويد تا آنكه به دشتى رسيد و درخت عظيمى از برابر نمودار شد . فريدون ديد كه آن مرغ روى به نشيب نهاده ، بر فراز آن درخت نشست . شهزاده خداى را شكر كرده خود را بدان درخت رسانيد و به درگاه آفريدگار بسيار بناليد و تيرى در بهر كمان پيوسته ، چشم راست آن مرغ را نشانهء تير كرده شست كند ، دست از قضا « 3 » آن تير بر چشم راست آن مرغ آمده از چشم چپش بدر رفت كه نعرهء رعد مثالى از آن مرغ مسموع شده ، از جاى برخاست يك مناره‌وار بر روى فلك بلند شده شهزاده غمناك شد ؛ چرا كه پنداشت تير رد شده است كه يك بار آن مرغ از روى هواى سرازير شد و معلّق زنان متوجّه نشيب شده ، چنان بر زمين خورد كه از صدمهء او زمين به لرزه درآمد . [ نجات يافتن فريدون به دست حضرت سليمان ] چون شهزاده پيش رفت ، نظر كرد ماده ديوى را در نهايت زشتى ديد . امّا آن ديو

--> ( 1 ) . تا ابد و دهر : ابد الدهر . ( 2 ) . قطره زدن : دويدن . ( 3 ) . ظاهرا : از دست قضا .